تبليغاتX
عشق زیبا

عشق زیبا

 خيلي تنهام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 0:15  توسط الهام & حامد  | 

دوست دارم الهام قشنگم

دوست دارم٫ عاشق چشاتم نفسم

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 12:12  توسط الهام & حامد  | 

از تو نوشتن قشنگه الهامم

از تو می نويسم زيبای من...

از تو می نويسم که فرياد رفتن براوردی و نرفتی.

از تو می نويسم که ديروزت رو پشت سر گذاشتی و پا به فردا می زاری.

از تو می نويسم که لحظه به لحظه عاشقتری...

از تو می نويسم ای بهترينم که هميشه مظهر پاکی بودی برام

از تو می نويسم که قصه گوی دلمی٫

از تو می نويسم که هميشه عاشقت بودم

از تو می نويسم که صورت گرمی داری٫ لبهايی گرمتر و دلی به گرمی آتشفشان

از تو می نويسم که قطره ای از اشکت يه درياست

از تو می نويسم که تفاوطت با ماه در يک کلمست٫ تو زيبا تری

از تو  می نويسم که تصوير واژگون من رو دوباره ايستاده کردی

از تو می نويسم چون کسی رو جز تو در اين توفان ندارم

از تو می نويسم چون اگه تو نباشی نابودم

از تو می نويسم چون از من نوشتی

از تو می نويسم تا دلم با تو باشه   

از تو می نويسم تا وقتی که توانی در اين دستهاست

می نويسم روی ذره ذرهء دلم که هميسه عاشقت خواهم بود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 12:11  توسط الهام & حامد  | 

بیمارستان و عشق

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:10  توسط الهام & حامد  | 

حكايت

در زمانهاي گذشته، پادشاهي تخته سنگي را وسط جاده قرار داد و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و مهمانان ثروتمند پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ گذشتند. بسياري هم شكايت مي كردند كه اين چه شهري ست كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي ست و… با وجود اين، هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را بر زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود. كيسه را باز كرد و داخل ان سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. در يادداشت نوشته بود::: « هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 23:46  توسط الهام & حامد  | 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.



برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.



و چون زندگی بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.



و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.



و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.



امیدوارم سگي را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.



امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.



بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!



و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

 

اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم!

            ویکتورهوگو

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:36  توسط الهام & حامد  | 


نـمیدونم از کـــجا شـــروع کــــــــنم I♥U
قــــصه ی تـلخ و سـادگــــــــــیم روI♥U
نــــمیدونم چــرا قـــسمت مـیکنمI♥U
روزهــــای خـوب زنـدگیــــــــم روI♥U
چــــــــــــرا تـو اول قـصه هــمهI♥U
دوسـتم مـیدارن وســط قصـهI♥U
میشه سر به سرمن میزارنI♥U
تا میخواد قـصه تـموم شه I♥U
هـمـــــــه تـنهام مـیزارن I♥U
مـــیتونم مـثل هــمه دوI♥U
رنــگ بــاشــــــــــــــمI♥U
و دل نـبـــــــــــــــــازمI♥U
مـیتونم مـثل همه یـه I♥U
عشق بادی بسازم تـــاI♥U
با یک نیش زبون بترکــــهI♥U
و خــــــراب بـشه تـا بـیان I♥U
جــــــمعش کـنن حـبــــــابI♥U
دل ســــــــراب بـــــــــــــشهI♥U
مـیتونم بـــــازی کـنم بـــــــــا I♥U
عـشق و احــــــــساس کـسیI♥U
مـیتونم درسـت کـنم تـــــــــرس I♥U
دل و دلواپسی مـیتونم دروغ بـگم I♥U
تـا خـودمو شـنی کـنم ، مـــــــیتونمI♥U
پـشت دلــــها قـایم بـــــــــــــشم I♥U
کـمین کـنم ولـی با ایـن هـمــــهI♥U
حــرفها بـاز مــــــنم مـثل اونـــاI♥U
یـــــــه دروغــــــگو مـــــیشمI♥U
هـمیشـــــــــــه ورد زبـونـــاI♥U
یـه نـفر پـیدا بـشه بـــــــهI♥U
مـن بـگه چـیکار کـنـــــمI♥U
بـــــــا چـه تـیری اونــیI♥U
کـــــــــه دوستـش دارمI♥U
شـــــکار کنم مـن باید از I♥U
چـی بـفهمم چــه کــسیI♥U
دوســتم داره ، تـوی دنـیــــاI♥U
اصـلا عـــــــــــــشق واقـعی I♥U
وجود داره ؟ بــــــــراش بنويس I♥U
بـراش بنويس دوســـــــتت دارم I♥U
آخه میدونی آدما گاهی اوقــــات I♥U
خیلی زود حرفشونو از یاد مـــیبرن I♥U
ولي يه نوشته به اين سادگيهـــــــا I♥U
پاک شدني نيســــــت ، گرچـــــــــه I♥U
پاره کردن يک کــــاغذ از شکستن يک I♥U
قــــــلب هم ساده تره ، ولي تو بنويس I♥U


¸.•*´`*•.¸¸.•*´ ღI♥Uღ `*•.¸¸.•*´`*•.¸

باز در كلبه ي عشق....
عكس تو مرا ابري كرد....
عكس تو خنده به لب داشت ولي....
اشك چشم مرا جاري كرد....

¸.•*´`*•.¸¸.•*´ ღI♥Uღ `*•.¸¸.•*´`*•.¸

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:33  توسط الهام & حامد  | 

از همه پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟  

از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی

از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت....... کینه.

ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت ......... پول وثروت.

از پیری پرسیدن عشق چیست؟ گفت............ عمر

ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .......از من خوشبوتر.

از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر .

از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر.

... ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟

ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:32  توسط الهام & حامد  | 

 

شاید بتوانیم از عشق به عنوان قدیمی‌ترین مفهوم بشری یاد كنیم و حتی ممكن است گاهی در حیوانات نیز رفتارهایی ببینیم كه بشود آنها را عشق تلقی كرد.

عشق از آن واژه‌هایی است كه ابهامات زیادی دارد و تعاریف بسیاری از آن كرده‌اند. یكی از مباحثی كه با عشق مطرح می‌شود، بحث دوست داشتن است و برخی این دو را یكی می‌دانند، ولی به نظر می‌رسد كه عشق چیزی فراتر و بیشتر از دوست داشتن باشد، چرا كه ما خیلی‌ها را دوست داریم اما عاشق آنها نیستیم و خیلی‌ها هم هستند كه نسبت به آنها كشش داریم ولی لزوما آنها را دوست نداریم و وقتی نیستند برای ما مهم نیست. به همین دلایل می‌توانیم بگوییم بین دوست داشتن و عشق تفاوت وجود دارد.

اصغر فروع‌الدین‌عدل، دكترای روان‌شناسی و خانواده‌درمانگر در این باره می‌گوید: عشق؛ احساس‌ یا هیجان مثبتی است كه اگر انسان تجربه‌اش كرده باشد، آن را دوست دارد. انسان‌ها هم از عاشق شدن و هم از معشوق بودن لذت می‌برند، چرا كه هیجان عشق خوشایند است. برخی عشق را یك پدیده ناسالم می‌دانند و فكر می‌كنند این مقوله فرا رفتن یا خارج شدن از هنجارهاست، اما باید گفت كه هم عشق سالم وجود دارد و هم عشق ناسالم. انسان‌ها دوست ندارند تنها باشند و این حس انسان را از تنهایی می‌رهاند، چرا كه تنهایی احساس ناامنی به ما می‌دهد، ولی با كسی بودن و حتی فكر با كسی بودن به ما آرامش می‌دهد. نیاز به صمیمیت و ارضای نیاز‌های عاطفی ما را به سمت ارتباط با افراد می‌كشاند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:27  توسط الهام & حامد  | 

دخترا این کارا رو نمیکنن !!!!!!!

 1.دخترا اصلا بینی ها شون رو عمل نمی کنن

 ۲. هیچ وقت موهاشون رو طلایی نمی کنن مادر زادی مش شده است

 3. هیچ وقت به هم دیگه چپ چپ نگاه نمی کنن واز حسودی نمی ترکن

 4. تمام طلا جواهراشون اصل اصله

 5. هرگز قبل از ازدواج ابر هاشون رو بر نمی دارن عمرا بردارن کی گفته بر می دارن نه بابا بر نمی دارن که مرتبش می کنن

 6. چشماشون رو اصلا لنز نمی زارن رنگش مادر زادی سبز و آبیه و خاکستری بنفش وزرد و قرمز

 7. بی اجاز ه بابا مامان هیچ وقت بیرون نمی رن

 8. به بهانه کتابخونه یا درس خوندن با دوستشون که با یه پسر نمی رن بیرون باورکنین

9. انقدر خواستگار دارن که نمی دونن به کدوم جواب بدن

 10. همیشه سر به زیرن اصلا به غریبه ها نگاه نمی کنن (کاش فقط نگاه بود )

 11. بعد ازدواج تازه می فهمن حروم شدن طفلی ها خونه بابا شون همه چی داشتن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:24  توسط الهام & حامد  |